بیست و هشتم آبان 1388
فروشنده شدم. فروشنده مغازه لباس فروشی. شاید این کارو ادامه بدم. حالا حالاها که از کار سیاسی و روزنامه نگاری دورم و راحت البته. درگیر هیچ چی نیستم جز کار تئاتر و شاید بشوم یک فروشنده. آخرش هم با مرگ فروشنده همه چی تموم می شه دیگه. یه زندگی نمایشی یا نمایش خوب شاید. فروشنده گی چیز مزخرفیه. مجبورم خب، می فهمی، مجبورم. باید کاسبی بکنم و سرپا و سرگردون میون مشتری ها و لباس های رنگ و وارنگ وول بخورم تا خرج زندگی دربیاد. شاید خیلی هام راحت بشن و دیگه پیگیر و منتظرم نشن. حالا فروشنده ام شاید روزی دیگر خریدار و روزی هم یک کاسب بازاری که از پول و حساب و کتاب چیزی حالیش نمی شه و باید مواظب باشه پول تقلبی قالبش نکنن. می فهمی؟ نه. تو که نمی فهمی. پس من تا اطلاع ثانوی فروشنده ام. همین...
+ محمد باقر نباتی مقدم + |


