بی ربنای شجریان زمزمه فرشتگان در غروب رمضان شنیده نمی شود.

ربنا

امان امان از زندگی


خیلی ها از مخاطبان وبلاگم خرده می گیرند بر من که چقدر از مرگ می نویسی. از اینکه که رفت و که رفت و چه کسی پر کشید. راستش مرگ را دوستر دارم من. اما به زندگی بیشتر دوستانه می نگرم و الخ...
پدر رهام، باجناقم چند روز پیش دنیا را بدرود گفت. کُرد مَرد بود. از آن مردهایی که گرچه کم دیدمش و کم مصاحبش بودم اما همان چند باری که با او دمخور شدم بزرگی عجیبی دیدم درش. شیرین شعر می خواند و از گذشته ها می گفت و از امروز هم. دلشکسته بود. این اواخر هم بیمار و با تن رنجورش همدم شده بود. روزی از روزهای چند سال پیش که میهمان خانه اش بودیم در تهران عکس ها و خاطراتش را ورقی زد و برایم شعر خواند. لحن غریبی داشت این مردِ کُرد. خدایش بیامرزد.
میترا در وبلاگش مطلبی نوشته که تکرارش در اینجا خالی از لطف نیست:

دستمال سفید را در دستش بالا برد ،رد پاهایش را روی قالی دنبال می کردم تند تکانشان می داد و مراقب بود که از طاهره عقب نماند .می نشست وبلند می شد انگار که دنیا را به بازی الاکلنگ گرفته باشد و او تنها کردی می رقصید .

شلوار کردی تنش کرده بود نگاهم را از نگاهش دزدیدم و تمام سنگینی غصه بیماریش ،تکیده و لاغر شدنش را بر روی کاناپه ریختم . دستم را محکم گرفته بود و با نگاه به قوطی شیرینی تری که روی عسلی بود اشاره می کرد و من شیرینی یاد شعر خواندن و خندیدنش را بیشتر دوست داشتم . نگاهش چینهای دامنم را می شمرد وقتی پرسید: لباس آذری به تن کرده ای میترا ؟ ومن جوابش را داده و نداده گفت چقدر رقص آذری را دوست دارد.از بیماری گلایه می کرد و می گفت افسرده شدم ولی ته چشمانش هنوز فروغ کوههای صحنه کرمانشاه و باغهای زالزالک تازه بودند و جوان .پاهایش را تا شکمش بالا برد .دلش برای یک پک سیگار گر گرفته بود و سرطان وجودش را. قول دادم برایش یک بسته سیگار دود کنم و فروغ بخوانم پشت فروغ تحلیل رفته چشمانش . روزگارش چون سهراب بد نبود. شعر نو را دوست داشت و هنوز به یاد سالهای تلخ زندان تلخند می زد و شعر می سرود .

این بار نیزشیر محمد شلوار کردی به تن داشته لابد ،زمانی که دستمال سفیدش را بالا گرفت تادور آخر دنیا را برقصد.  

روحت شاد و روان نازت آرام آقای احمدی عزیز

این نوشتهالناز سرخانلوی شاعر و محترم هم خیلی غریبانه بود و خوب. این را هم مکرر در اینجا می آورم:

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید ...
 
 وقت‌کشی کردم تا دم‌دمه‌های سحر. بعد توی تاریکی دراز کشیدم روی کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون و چشم‌هام را بستم و مرد هی خواند و خواند تا رسید به «هذا مقام البائس الفقیر، هذا مقام الخائف المستجیر، هذا مقام المحزون المکروب، هذا مقام المغموم المهموم، هذا مقام الغریب الغریق، هذا مقام المستوحش الفرق...». گفته بودم که دعای سحر را دوست دارم و این‌جاش چه جوری هر بار دلم را می‌گیرد توی دست‌هاش و می‌چلاند؟ دعای آدم‌های تنهای مستاصل وحشت‌زده‌ی دل‌شکسته‌ی لرزان است.  هم‌آن‌جور جلوی تلویزیون خوابم برده بود.  
 
و این هم نوشته ای از آیدین فرنگی خوب و عزیزم که باید تکرارش کنم:
چند سال پیش برای کاری به همراه دوستی رفتیم به یکی از روستاهای نزدیک اردبیل. دم افطار بود که رسیدیم. پیرزن صاحب‌خانه تعارف کرد داخل برویم و فرستاد دنبال مردها تا بیایند. ما در اتاق نشستیم. برای‌مان چایی آورد. پاییز بود. غروب پاییز و غروب رمضان و خانه‌ای روستایی با نور لامپی بی‌رمق. افطار پیرزن یک بشقاب کوچک فرنی بود با یک تکه‌ نان‌وپنیر. مردها هم آمدند و از قصه یک مرگ سخن گفتیم. پیرزن به محض اینکه خواست سخن بگوید اشک امانش را برید. مردها هم گریه کردند، اما سخن گفتند. ما گریه نکردیم. تا امشب گریه نکرد‌ه‌ام برای آن شب.

حال خوبی ندارم. غصه ام گرفته از زندگی. از این سفره های بی مادر. از این لحظه های بی مادر. از این هجوم لعنتی که می بینم خیلی ها را کنار مادر هستند و دستشان دست مادر. لجم می گیرد وقتی کسی از مادر حرف می زند. حسودیم می شود به خدا. می خواهم سر به تنم نباشد بی این لحظه های بی مادری. عجیب بد بوده بی مادری. عجیب بد بوده...


رمضان بی زمزمه قرآن مادر که دمدمای غروب می پیچید تو خونه دیگه صفایی نداره
سفره افطار بی فرنی های دارچینی مامان لذتی به بر نداره
سحری ها بلند شدن بی مامان خیلی سخته
مامان که بود سحر خوابت هم می اومد به خاطرش پا می شدی اقلن یه لقمه یا که نه یه سلام و بعدش لالا...
حالا بی مادر تموم دنیا هم جمع بشن و تموم فرشته هام بیان بالا سر آدم
مگه می شه باز اون دقت و لذت رو یافت؟
ماه رمضون مبارک
به یاد اسرا و زندونیای بی گناه، دعای بعد از نماز یادتون نره: 
الهم اشف کل مریض
الهم فک کل اسیر

سختی های یک شغل سخت


برای شغل خبرنگاری چند سختی و مشکل و معضل و ایراد و ابهام و سختی! بشمارید.
لطفن در شمارش چند سختی و مشکل و معضل و ایراد و ابهام و سختی! شغل خبرنگاری جانب احتیاط را مراعات کنید.
و نیز در شمردن چند سختی و مشکل و معضل و ایراد و ابهام و سختی! شغل خبرنگاری از مصلحت اندیشی دوری گزینید.
برای شمارش چند سختی و مشکل و معضل و ایراد و ابهام و سختی! شغل خبرنگاری می توانید از حروف ابجد یا کلمات رمزی هم استفاده کنید.
ضمنن می توانید با شمردن چند سختی و مشکل و معضل و ایراد و ابهام و سختی!شغل خبرنگاری به تحلیل چند سختی و مشکل و معضل و ایراد و ابهام و سختی!  بپردازید.
ممنون از اینکه چند سختی و مشکل و معضل و ایراد و ابهام و سختی!شغل خبرنگاری  را برای اطلاع مردم بیان می کنید.
در انتها به تعدادی از جواب های صحیح  درباه چند سختی و مشکل و معضل و ایراد و ابهام و سختی! شغل خبرنگاری هدیه داده خواهد شد.


روز خبرنگار مبارک


همین. چیزی برای نوشتن نیست. شب خوش

جان مریم چشماتو واکن...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ش ا م ل و

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از دريچه

با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد

مي كنم از چشم خواب آلودة خود

  صبحدم

بيرون

نگاهي:

 

در مه آلوده هواي خيس غم آور

پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .

در اجاق باد، آن افسرده دل آذر

كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .

 

من در اينجا مانده ام خاموش

بر جا ايستاده

سرد

وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:

جاده خالي

زير باران!

 

دیزی فوری

یکی از رستورانهای مرکز شهر تهران به مشتریان خود "دیزی فوری" عرضه می کند + عکس ها