آسید کاظم چشماشو بست. این آخر بازی بود دیگه. خیلی وق بود چشاش سو نداشت. تنش جون نداشت. دیگرون وفا نداشتن. مردمون دل نگرون. آسید کاظم رنجور. استاد محمد...؛ پر کشیدی و رفتی؟ بق بقوی کفترا بغض دارن حالا حالاها... شکنج و رنجتو بنازم... که از پا نیفتادی عزیز دل ما... اونا از پا افتادن که نیومدن جلو، وفا نکردن و تنهات گذاشتن. ولی تو حالا اون بالایی، بالای بالا...